تبليغاتX
ورای قلم - پاسخ

ورای قلم
به نام زارع گل های عشق که تمام گلهایش را در صحرای قلب تو کاشته.


وچه پاسخ سردیست مرگ چه سرد است و چه مهر گرمی در قلب برگ ها ریتم سردی را می شکافد.ملموس ترین لحظات می گذرند و معمایی را در جاده ی سر در گمی به انتظار حل می نشانند. تو چه می بینی؟ من مرگ را می بینم که در انتهای درختان مه گرفته در انتهای این فضای سرد در اولین لحظات نبودن در سوگواری ما می رقصد. تو چه می بینی؟ من شاعری میبینم که تمام لحظات را سرود . دیوان تمام شد وشاعر به اتمام لحظه ی بودن رسید. تو چه می بینی و چه می دانی چه سرد بود لطافت اب در ثانیه مرگ مرگ مرا کوه ها رقم می زنند و تابوتم از جنس شکوفه های مرده است و یادگارم اندوه حسرتی تلخ. اری من که شادیم هم ناله ی کویر و اعتراض اب را به دنبال داشت چه چیز را می دانم جز سردی حسرت. اعتراض اب تبخیر بود و پاسخ من مرگ اری مرگ. اهنگش را می شنوم... تو چه می شنوی؟... به قلم ملیکا فرزند مهربانترین دریای گیتی 10/6/1385

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 22:38 توسط ملیکا |