تبليغاتX
ورای قلم - یه سال دیگه هم گذشت.یه 19 اسفند دیگه هم اومد.عمر چه زود میگذره!

ورای قلم
به نام زارع گل های عشق که تمام گلهایش را در صحرای قلب تو کاشته.


به تماشا سوگند و به اغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن ُ واژه ای در قفس است.

شلیک: مسابقه ی گذر لحظه ها اغاز شد.

۳۶۵ برگی را که با رنگ های دلخواهم نوشته شده بود را در جلدی جای میدهم و به ان نام دفتر خاطرات را ارزانی  می کنم.

هر ۱۹ اسفندی که  می گذرد دفتر خاطراتی دیگر به قفسه ام  افزوده میشود  ُ گویی ۴ فصلی از خود را در قفسه جای می گذارم.

نا خود اگاه عهدی بسته شده .هر ۱۹ اسفندی برایم گشاینده ی دفتری دیگر است.

اسفند ماه من است.

اسفند برایم یاد اور تمام بودن هاست.اسفند برایم یاداور  زندگی کردن است.اسفند برایم یاراور تمام تلخی ها وشیرینی هاست.تمام پستی ها و بلندی ها 

یاداور تولد خودم و عزیزانم و حتی یاداور مرگ انان.

در یکی از همین اسفند ها بود که من همراه تمام باغ ها و درختان که به استقبال بهار میرفتند به استقبال زندگی کردن و دیدن بهار امدم

امدم تا گام به گام اشنا شوم با خلقت ُ با کسانی که اکنون مهری بی پایان از یکدیگر در قلبهایمان داریم

امدم تا شاید روزی بتوانم خود را در زمره ی هنروران و نقاشان ُ ادیبان و شاعران ببینم.اما زیباترین لحظه ی افرینش که امدنم را به عرش میرساند  ان است که انسان بودن و انسان زیستن را ادراک کنم و سربرگ تمام دفتر های خاطراتم ببینم.                             

به قلم ملیکا فرزند مهربانترین دریای گیتی.                                  

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385 23:43 توسط ملیکا |